X
تبلیغات
•.•.•دنیـــــای ایـــن روزای مـــن•.•.•
ای کسی که هنوزم باعث آزار منی روزای قشنگ عمرم رو بدهکار منی
سلام بردیارم هرسین
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 18:11
 این بار که به عصا تکیه کردم،

بارها پاهایم روی سنگها لیز خورد؛

.....................................................................................................

یک منظره بسیارزیبااز دیارم هرسین

http://up.vatandownload.com/images/35dng0xp0j4omcbf4w1l.jpg

باتشکرازوبلاگ زمزمه


4 مورد که شما هرگز در مورد موبایل نمیدانستید
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 16:5
4 مورد که هرگز در مورد موبایل نمیدانستید

اقداماتی وجود دارد که می توان در مواقع فوری و ضروری انجام داد. موبایل شما می تواند یک نجات دهنده زندگی یا یک ابزار فوری برای نجات باشد.

اول: وضعیت فوق العاده
شماره تلفن وضعیت فوق العاده در تمام دنیا 112 است. در ایران نیز اگر شما حتی در یک مکان خارج از محدوده شبکه موبایل خود قرار داشته باشید، شماره 112 را بگیرید، موبایل در هر شبکه موجود جستجو می کند تا یک تماس وضعیت فوق العاده برای شما برقرار کند. (پلیس، اورژانس، آتش نشانی یا...) و جالب اینکه این شماره حتی زمانیکه صفحه کلید قفل است نیز کار می کند. امتحان کنید.
حتی با گوشی بدون سیم کارت نیز میتوانید با شماره 112 تماس حاصل نمایید
.

دوم: آیا تا بحال کلیدهای خود را در ماشین جاگذاشته اید؟

آیا ماشین شما یک دستگاه کنترل از راه دور بدون کلید دارد؟ این وسیله می تواند روزی مفید باشد. یک دلیل خوب برای داشتن یک موبایل: اگر شما کلیدهای خود را در ماشین جاگذاشته باشید، به موبایل یک نفر در منزل از طریق موبایل خودتان تماس بگیرید. تلفن خود را در حدود فاصله 1 متر از ماشین قرار دهید و از فرد مقابل در منزل بخواهید که کلید کنترل درب بازکن ماشین را فشار دهد، و آنرا نزدیک موبایل خود قرار دهد. قفل ماشین شما باز خواهد شد. با این کار نیاز نیست کسی کلیدها را شخصاً بیاورد. فاصله هیچ تاثیری ندارد. شما می توانید کیلومترها فاصله داشته باشید، اگر شما بتوانید با کسی که ریموت کنترل ماشین شما را دارد ارتباط برقرار کنید، شما می توانید قفل ماشین خود را باز کنید.
سوم : چگونه یک موبایل دزدیده شده را غیرفعال کنیم؟

برای چک کردن شماره سریال موبایل خود، کلید های زیر را به ترتیب فشار دهید:
*#06#

 
یک کد دیجیتالی  روی صفحه نمایش ظاهر می شود. این شماره مختص دستگاه شما است. این شماره را یادداشت کنید و در جایی امن نگه دارید. هنگامیکه موبایل شما دزدیده می شود، شما می توانید به پشتیبان شبکه خود تماس بگیرید و این کد را به آنها بدهید. سپس آنها قادر خواهند بود دستگاه شما را مسدود کنند، حتی اگر دزدها SIM کارت را عوض کرده باشند. تلفن شما کاملاً غیرقابل استفاده خواهد شد. شما ممکن است نتوانید موبایل خود را بازپس گیرید، اما حداقل می دانید کسیکه آنرا دزدیده است دیگر نمی تواند از آن استفاده کند یا آنرا بفروشد. اگر هر کسی این کار را بکند، دیگر دزدین موبایل هیچ فایده ای نخواهد داشت.

چهارم : قدرت باطری مخفی شده

در نظر بگیرید باطری موبایل شما خیلی کم است. برای فعال کردن کلیدهای # 3370* را فشار دهید. موبایل شما با این اندوخته راه اندازی مجدد خواهد شد و موبایل افزایش 50 % در باطری را نشان می دهد. این فضای اندوخته هنگامیکه موبایل خود را شارژ می کنید، خودبه خود شارژ خواهد شد.


عکس هفته-بدون شرح...
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 11:21

عکس هفته-بدون شرح...



:: موضوعات مرتبط: عکس هفته
سوره عشق
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 10:35
خدایا... !!!

جای سوره ای

به نام " عشق " در قرآنت خالیست ...

که اینگونه آغاز میگردد :

و قسم به روزی که قلبت را می شکنند ،

و جز خدایت

مرهمی نخواهی یافت ...


سال 2012
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 10:23

هرروز من و خدا فراموش میکنیم  او گناه مرا ومن لطف اورا... حضرت مسیح

آغاز سال نومیلادی مبارک...    HAPPY NEW YEAR 2012   


قوانین زندگی
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 18:57

قوانین زندگی

قانون یكم: به شما جسمی داده می‌شود. چه جسمتان را دوست داشته یا از آن متنفر باشید، باید بدانید كه در طول زندگی در دنیای خاكی با شماست.


قانون دوم: در مدرسه‌ای غیر رسمی و تمام وقت نام‌نویسی كرده‌اید كه "زندگی" نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری دروس را دارید. چه این درس‌ها را دوست داشته باشید چه از آن بدتان بیاید، پس بهتر است به عنوان بخشی از برنامه آموزشی برایشان طرح‌ریزی كنید



قانون سوم: اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآیند آزمایش است، یك سلسله دادرسی، خطا و پیروزی‌های گهگاهی، آزمایش‌های ناكام نیز به همان اندازه آزمایش‌های موفق بخشی از فرآیند رشد هستند

قانون چهارم: درس آنقدر تكرار می‌شود تا آموخته شود. درس‌ها در اشكال مختلف آنقدر تكرار می‌شوند، تا آنها را بیاموزید. وقتی آموختید می‌توانید درس بعدی را شروع كنید، بنابراین بهتر است زودتر درس‌هایتان را بیاموزید

قانون پنجم: آموختن پایان ندارد. هیچ بخشی از زندگی نیست كه در آن درسی نباشد. اگر زنده هستید درس‌هایتان را نیز باید بیاموزید

قانون ششم: قضاوت نكنید، غیبت نكنید، ادعا نكنید،سرزنش نكنید،تحقیرو مسخره نكنید، وگرنه سرتون میاد. خداوند شما را در همان شرایط قرار می‌دهد تا ببیند شما چكار می‌كنید.

قانون هفتم: دیگران فقط آینه شما هستند. نمی‌توانید از چیزی در دیگران خوشتان بیاید یا بدتان بیاید، مگر آنكه منعكس كننده چیزی باشد كه درباره خودتان می‌پسندید یا از آن بدتان می‌آید.


قانون هشتم: انتخاب چگونه زندگی كردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید، این كه با آنها چه می‌كنید، بستگی به خودتان دارد
.


قانون نهم: جواب‌هایتان در وجود خودتان است. تنها كاری كه باید بكنید این است كه نگاه كنید، گوش بدهید و اعتماد كنید
.


قانون دهم : خیرخواهِ همه باشید تا به شما نیز خیر برسد.


آهنگ جدیدوشنیدنی شکست عشقی
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 13:23

دانلودآهنگ جدیدوشنیدنی محمدامین غلامیاری وایوب قلعه

  به نام شکست عشقی

پخش از اینترنت سروش هرسین

دانلود باکیفیت اصلی

 


نکن...
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 12:43

تو زندگی اشتباه نکن!

اشتباه کردی اعتراف نکن!

اعتراف کردی التماس نکن!

التماس کردی دیگه زندگی نکن!


عکس هفته-خداحافظی کاپیتان
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 17:12

خداحافظ سربازشماره ۷



:: موضوعات مرتبط: عکس هفته
محاکمه
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 17:2

محاکمه 

به گردنه لواسان رسیدیم ،در تصمیمی که گرفتم نباید تردید کنم.باید همین غروب کار را تمام کنم.عوضی نکبت چرا خاموش شدی-استارت می زنم فایده ای ندارد.پیاده می شوم اخرین بلندای کوه، شلوغی این همه ماشین ،این گردنه لعنتی، عمق این دره ،ان قوطی حلبی، همه چیز واقعا خنده دار است گیج شدم، گیج گیج فقط باید سر این گردنه فریاد بزنم، با تی پا به جان ماشین می افتم.پیرمردی که لاغریش را داخل پا لتو ریخته، به طرف من امد.

عمو جان-کر-مشکلی بیش اومده؟

نمی دونم چرا یهو خاموش شد؟

با هزار و یک بدبختی ماشین را بغل جاده پارک میکنم

جوان بیا فعلا کنار اتیش خودتو گرم کن ،یه استکان چای تو این هوای پاییزی می چسبه.

کجا!

دارم میرم اونور جاده

حالا لب دره ایستاده ام و به پایین دره نگاه می کنم

باید برگردم پیش پیر مرد

برگشتی

بخاطر تو برنگشتم اما..........اما پیرزنی کنارش نشسته ،به من خیره شد.من هم به دست های سیاه او زل زدم.دلم میخواست حرف بزنم.به پیره مرد بگویم امده ام به کمک یکی از همین دره ها  ام جلواین پیره زنی که گردو ها را پوست می کند.نه دو تایی با هم حرف می زنند ،به زبان سورانی-البته کمی با زبان ما فرق می کند.اما می فهمم پیره زن چشمش را به سوی قاطر ها که از بالای جاده بایین می امدند چرخاند.

لبخند زد و گفت:یادته اون موقع قاطر ها را اماده میکردی-شبانه از مرز رد میشدم.

بیشتر موقع هاتلویزیون و جاروبرقی می اوردم.چند نفر از مردم ابادی قاطر نداشتن تلویزیون ها را به کولشان می بستند، کول بری می کردنف سخت بی، کمر درد و هزار بد بختی ،کار دیگری نداشتن مثل خود من

یه شب مرز شلوغ شد، هر کاری کردیم نشد که نشد همه داشتن بر می گشتن، پشت صخره ها قایم شدیم، مامورها کمین کرده بودنن، کاک محمود یکی از سربازان رو شناخت.پسر کاک احمد بود.

پیره زن یه تیکه چوب داخل آتش انداخت و گفت کدوم احمد!

احمد مریوانی نه، نه احمد چای فروش، مدتی طول کشید آمد گفتم کاک گیان چی شد

گفت:فایده ای ندارد کاک، مرز بهم ریخته

دست هایم را روی آتش به هم می مالم، پیره زن سه ته چای میریزد ،پیر مرد از روی گونی گردو کتابی را برداشت،  کتابی از کافکاست محاکمه

با تعجب گفتم کتاب میخونی

جوانی ها آره، اما الان کمتر

واقعا مال خودته

آره مال خودمه، هر کی میتونه کتاب بخونه جوون

گفتم:شما چی

گفتم:من به خاطر همین، حرفم را قطع کرد و گفت:باورم نمی شد ،تو خیالم نمی گنجید که یک گردو فروش هم کافکا بخواند همانطور که چای میخورد گفت:کافکا از شانزده سالگی با زدن مییخک قرمز به یقه اش اعتراض خود را به اتریشی ها ابراز کرد

پیره زن نگاهی از روی خشم پیره مرد می کند و لب هایش را می گزد

از روی صندوق بلند می شوم، به سمت دره می روم، نگاهی به پایین دره می کنم ، بر می گردم روی صندوق می نشینم.بیره مرد با سنگی بای راستم را نشانه می رود-نگاه می کنم.متوجه حشره ای

 می شوم که از روی کفشم به سمت مج بایم می آید حشره را برت بعد زیر با له می کنم.

پیره مرد نیشخند موزیانه ای نثارم می کند

مگه تو هم از این ها می کشی

ممکن بود نیشم بزند

بلن شد به طرفم آمد

چه کاره ای!

بد بخت

خندید پس آن ماشین،

مال یکی از دوستاست-امانت گرفتم

از خودت بگو

گفتم:دروازه غار یه اتاق مجردی گرفتم، زندگی نیست یه جور مرگ تدریجی ،اومدم تا خودمو توی دره پرت کنم زدگی یه جورایی داره رو سرم سنگینی می کنه پیره زن با گوشه روسری آ سر چشمانش را پاک کرد، لبخند تلخی زد و یه حبه قند به من تعارف کرد و گفت:روله بخور تا مزه دهنت عوض بشه قند را توی دهانم گذاشتم به فکر فرو رفتم،پیره مرد گفت:چی شد تلخ بود خندید بیره زن گفت قند من

گفتم:هم قند تو هم خاطره اش

بچه که بودم مادرم صبحونه بهم نون و قند می داد ،نون و سر چراغ نفتی برشته می کردم از خونه می زدم بیرون کنار یه دیوار آجری ترک خورده وای می ایستاذم.آفتاب تو صورتم می خورد، شروع می کردم به خوردن از صدای خر خر کردن قند زیر دندان لذت می بردم.بیره زن گردو های پوست کنده را داخل ظرف شیشه ای می انداخت:روله همین آقا تو معلم بود.اخراجش کردن. حسابی با شعبان بی مخ و طیب شاخ به شاخ شده بود.بیره زن کتاب را روی گونی انداخت و گفت:می خواستم بچه هارو با تاریخ کشورشون آشنا کنم. تو بگو وظیفه یک معلم تاریخ چیه

غیر از اینه به پایین جاده نگاه کردم.قاطر ایستاده بودند.پیرمردی سیگاری......... و گفت ما توی هر سین دلیلی برای ماندن نداشتیم.برگشتیم و لایتمون بیر زن چند تا گردو از داخل گونی آورد و گفت نزدیک مرز، آبادی شیخ صله دو تا قاطر گل سنگی با سقف کوتاه تیر چوبی به ما دادن – روله خونه ما هم مث بقیه خونه ها بود.پیره مرد داد زد شب ها می رفتیم.سبیده دم صبح بر می گشتیم به طرف...

پیرمرد رفت و عینکش را با گوشه ی روسری پیر زن پاک کرد.پیره زن تو حرف شوهرش پرید.

یکی از روز های خیلی سرد زمستون بود روله،دندون رو دندون بند نمی اومد – درسته یادمه کراس گل گلیمو پوشیده بودم سر ون ابریشیمو دور سر بیچیده بودم میخواستم برم از قنات واسه قاطر ها آب بیارم که دیدم اهالی روستا دوره اش کردن حس بدی داشتم روله ،پیره مرد گفت تا خواستم حرفی بزنم.ماموسا اکبر با بیل زد توی سرم و خون سر و صورتمو شستشو داد.پیر زن گفت دیدم اوضاع خراب رفتم از پشت رف برنو برداشتم یک تیر هوای انداختم و گفتم ((و گیسه داکم اگر دست له با خطا که ین ام تیره له ناو زگه تان خالی که م)) ماموسا ترسید بقیه هم عقب رفتن ماموسا گفت بارو بندیلو ببند و از این آبادی برو ما نمی خوایم بچه هامون سر را جیف تو از بین برن. پیره مرد شانه اش را از جیب پالتو بیرون کشید و شروع با شانه کردن سبیل های سفیدش کرد.سرش را به سمت دامنه کوه چرخاند گفت کژال شیر زنی بود که بشتم ایستاد وتا الان هم تنهام نذاشته بیره مرد استکان چای را از روی زمین بر می دارد و به دست پیرزن می دهد.بلند می شوم و به طرف دره می روم.لب دره ایستاده ام و به پایین دره نگاه می کنم.

 

 

نعمت مرادی


عکس هفته-شب یلدا
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 18:58
عکس هفته-شب یلدا

http://s1.picofile.com/file/6805025150/shabe_yalda_persianblog.jpg
 
مهررخشا نکوترین چهراست    شب یلدا تولد مهر است

 این همایون شب خیال انگیز      هست در اخرین شب پاییز
 بیخ وبن درحماسه گسترداست  
 درنهادش حماسه پروردست
لفظ یلدا اگرچه سریانی ست      شب مهر افرین ایرانی ست



:: موضوعات مرتبط: عکس هفته
آیا میدانید کدام گزارشگر پرسپولیسی است؟ کدام استقلالی؟
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 18:8
کدام گزارشگر استقلالی است؟ کدام پرسپولیسی؟

بی تردید همه علاقه مندان به فوتبال دوست دارند بدانند گزارشگران فوتبال استقلالی هستند یا پرسپولیسی. در واقع شاید در نحوه گزارش آن ها مشخص نباشد به چه رنگی علاقه دارند، ولی قعطا این گزارشگران قبل از اینکه وارد این شغل شوند به یکی از تیم های سرخابی تعلق خاطر داشته اند.

بهرام شفیع پرسپولیسی متعصب!
بهرام شفیع یکی از گزارشگران قدیمی فوتبال ایران است که همچنان تهیه کننده و مجری برنامه ورزش و مردم است. شفیع در اواخر دهه شصت و در مقطعی عضو هیئت مدیره باشگاه پرسپولیس بود. بنابراین او از زمانی که به فوتبال علاقه پیدا کرده، یک پرسپولیسی بوده و هنوز هم طرفدار سرخپوشان است.
شفیع سابقه گزارش در دربی را دارد و شاید مهمترین گزارش او در سال 74 بود که در آن بازی استقلال با نتیجه 3 بر صفر پرسپولیس را شکست داد تا پرسپولیسی ها به شوخی عنوان کنند هر زمان او گزارشگر داربی باشد، ما بازی را واگذار می‌کنیم !

به هر حال بهرام خان شفیع چیزی برای پنهان کردن ندارد و او را می توان کاپیتان سرخپوش گزارشگران خواند. البته او سالهاست که کار گزارشگری را کنار گذاشته و فقط مجری گری والبته فدراسیون داری میکند!

جهانگیر کوثری : کاپیتان استقلالی ها
جهانگیر کوثری پیش از آنکه مفسر و گزارشگر شود یک فوتبالیست مطرح بود و در مقطعی نیز عضو تیم استقلال. کوثری یک استقلالی تمام عیار است و در آن هیچ شکی نیست. این گزارشگر هم سابقه گزارش داربی را در پرونده خود دارد و بی شک هیچگاه دوست ندارد تیم سابقش بازنده این بازی تاریخی باشد. می‌گویند جهانگیر خان همواره در تصمیمات مدیریتی باشگاه استقلال موثر بوده و دستکم از او به عنوان یک مشاور ویژه نام می‌برند. به هر حال جهانگیر کوثری، کاپیتان آبی پوش گزارشگران است!

عادل فردوسی پور; پرسپولیسی دو آتشه!
عادل در نوجوانی یک پرسپولیسی دوآتشه بود و همین حالا هم خیلی دوست دارد پرسپولیس در دربی استقلال را مغلوب کند! او البته وقتی وارد کار روزنامه نگاری شد کمی منطقی تر به قضایا نگاه کرد. عادل چون میخواهد به همه نشان دهد که پرسپولیسی نیست ادای استقلالی ها را در می‌آورد وبعضا طوری وانمود میکند که انگار از اول استقلالی بوده! در حالیکه چنین چیزی نیست و بهترین مجری ورزشی تلویزیون یک پرسپولیسی دو آتشه است.

مزدک میرزایی; استقلالی و البته یوونتوسی
مزدک درست برعکس عادل, استقلالی است و درست برعکس او میخواهد ثابت کند که استقلالی نیست و ادای پرسپولیسی ها رو در می‌آورد. میرزایی استقلال رو خیلی دوست دارد و گاهی اوقات استقلالی بودنش بدجوری توی ذوق میزند. او یکی از بهترین و با اخلاق ترین گزارشگران و مجریان شبکه3 است و دوستی بسیار نزدیکی با عادل دارد. کرکری های عادل و مزدک قبل از دربی ها جالب توجه خواهد بود! مزدک البته علاقه خاصی به تیم ملی ایتالیا و باشگاه یوونتوس دارد.

پیمان یوسفی; پرسپولیسی است
یوسفی هم مثل عادل پرسپولیسی است. او در این چندساله کمی بر اطلاعات فوتبالی خود افزوده وسعی دارد یک گزارشگر بی طرف باشد اما خوب هنوز با عادل و مزدک فاصله دارد. یوسفی هم طبعا دوست دارد پرسپولیس ,استقلال را شکست دهد.

جواد خیابانی; استقلالی قدیمی
خیابانی چندی قبل در مصاحبه ای گفت: من یک زمانی در استادیوم تخمه می‌فروختم! او در جوانی از طرفداران پروپا قرص استقلال بوده و با پرچم و هدبند آبی به استادیوم ها می‌رفته است اما اگر از خودش بپرسید شدیدا منکر این موضوع میشود. دوستان آقا جواد میگویند او علاقه زیادی به رضا نعلچگر و ناصر حجازی داشت. اما در گزارش دربی ها خودش را لو نداد!

علیفر; او هم استقلالی است
علیفر هم از طرفداران استقلالی بوده اما در گزارشهای خود بی طرفی را رعایت میکند. این روزها علیفر خیلی کم کار گزارشگری را انجام می‌دهد. او علاقه ویژه ای به محوطه 5/5 متر دارد!

رضا جاودانی; ابومسلمی و استقلالی
رضا جاودانی اهل مشهد و از طرفداران ابومسلم است اما از میان قرمز و آبی دومی را ترجیح میدهد و استقلالی است. جاوانی مجری برنامه های مربوط به کشتی و قوی ترین مردان ایران هم هست اما به فوتبال نیز علاقه خاصی دارد.


آرام قدم بردار براي " زندگي كردن".
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 21:11
در ميان مردمي كه مي دوند براي "زنده بودن"
آرام قدم بردار براي " زندگي كردن".
به كسي اعتماد كن كه بتواند سه چيز در تورا تشخيص دهد:
اندوه پنهان شده در لبخندت را
عشق پنهان شده در عصبانيتت را
و معناي حقيقي در سكوتت را
کدوم دوره زیباتر شعر گفتند؟
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 21:6
به نظر شما کدوم دوره زیباتر شعر گفتند؟
حافظ: تنم از واسـطه دوری دلبر بگداخت. جانم از آتش مهـر رخ جانانـه بسوخت


فروغ فرخزاد: ای شب از رویای تو رنگین شده. سینه از عطر توام سنگین شده


سهراب سپهری: دوست را زیر باران باید برد. عشق را زیر باران باید جست


ترانه امروزی: دوست دختر من نازه، قلبش پر احساسه، عاشقش شدم تازه
بچه ژیگولای امروزی: دوستت دارم کثافت! لعنت به اون قیافت

خدا از این به بعد رو به خیر کنه............


پیام...
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 21:0
کودکی که لنگه کفشش را امواج از او گرفته بود روی ساحل نوشت دریا دزد کفشهای من،

مردی که از دریا ماهی گرفته بود روی ماسه ها نوشت دریا سخاوتمندترین سفره هستی

 موج آمد و جملات رابا خود شست...

تنها این پیام باقی ماند حرفهای دیگران را در وسعت خویش حل کن تا دریا بمانی.


بانوی رویاهای من - فریدون مشیری
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 20:58
بانوی رویاهای من - فریدون مشیری:

عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم

اکنون که پیدا کرده ام ، بنشین تماشایت کنم

بنشین که با من هر نظر،با چشم دل ،با چشم سر

هر لحظه خود را مست تر ، از روی زیبایت کنم

بنشینم و بنشانمت آنسان که خواهم خوانمت

وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم

بوسم تو را با هر نفس ، ای بخت دور از دسترس

وربانگ برداری که بس ! غمگین تماشایت کنم

تا کهکشان ، تا بی نشان ، بازو به بازویت دهم

با همزمانی ، همدلی ، جان را هم آوایت کنم

بانوی رویاهای من ، خورشید دنیاهای من

امید فرداهای من ، تا کی تمنایت کنم ؟


کودک فال فروش
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 20:48
کودکی فال فروش را پرسیدم چه میکنی؟
گفت : به آنانی که در دیروز خود مانده اند فردا را میفروشم...
به سلامتی یادهای کودکی...
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 20:47
به سلامتی قایق های کاغذی
به سلامتی کارتون های اون دوران
به سلامتی یه قل دوقل
... به سلامتی گرگم بهوا
به سلامتی سک سک
به سلامتی هفت سنگ
به سلامتی زو
به سلامتی وسطی
به سلامتی من بردم ! یادم ترا فراموش
به سلامتی نون بیار کباب ببر
به سلامتی فیلم قیصر
به سلامتی رختخواب بالای پشت بام
به سلامتی قصه های مادر بزرگ

...
به سلامتی دورانی که دیگه تکرار نمیشن

................................

 سلامتی پدری که موقع تراشیدن موی کودک مبتلا به سرطانش گریهٔ فرزندش رو دید

 و ماشینو داد دستش و گفت: حالا تو بتراش موهای منو

.........................

به سلامتی پاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه

.......................................


به دنبال رویاهایت برو...
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 20:36
کوه بلندي بود که لانه عقابي با چهار تخم، بر بلنداي آن قرار داشت.
يک روز زلزله اي کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که يکي از تخم ها از
دامنه کوه به پايين بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي رسيد که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها مي دانستند که بايد از اين تخم مراقبت کنند و بالاخره هم
مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به
دنيا بيايد.

يک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد.
جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولي نکشيد که جوجه عقاب باور
کرد که چيزي جز يک جوجه خروس نيست. او زندگي و خانواده اش را دوست داشت
اما چيزي از درون او فرياد مي زد که تو بيش از اين هستي. تا اين که يک
روز که داشت در مزرعه بازي مي کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج مي
گرفتند و پرواز مي کردند. عقاب آهي کشيد و گفت: اي کاش من هم مي توانستم
مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خنديدن و گفتند: تو خروسي و يک خروس هرگز
نمي تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعي اش که در آسمان پرواز مي کردند خيره
شده بود و در آرزوي پرواز به سر مي برد.
اما هر موقع که عقاب از رويايش سخن مي گفت به او مي گفتند که روياي تو به
حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتي او ديگر به پرواز فکر نکرد و مانند يک خروس به زندگي ادامه
داد و بعد از سالها زندگي خروسي، از دنيا رفت.

تو هماني که مي انديشي، هرگاه به اين انديشيدي که تو يک عقابي به دنبال
رويا هايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروسهاي اطرافت فکر نکن.
نويسنده: گابريل گارسيا مارکز
نوشته روی سنگ قبر افراد مشهور
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 12:29
نوشته روی سنگ قبر افراد مشهور

متن سنگ قبر کوروش کبیر

ای انسان هر که باشی واز هر جا که بیایی

میدانم خواهی آمد

من کوروشم که برای پارسی ها این دولت وسیع را بنا نهادم

بدین مشتی خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر

..................................

متن سنگ قبر فریدون مشیری

سفر تن را تا خاک تماشا کردی

سفر جان را از خاک به افلاک ببین

گر مرا می جویی

سبزه ها را دریاب با درختان بنشین

....................................

متن سنگ قبر محمد علی فردین

بر تربت پاکت بنشینم غمناک

کوهی زهنر خفته بینم در خاک

از روح بزرگ هنریت فردین

شاید مددی به ما رسد از افلاک

.......................................

متن سنگ قبر بابک بیات

سکوت سرشار از ناگفته هاست

......................................

متن سنگ قبر خسرو شکیبایی

در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد
عشق پیدا شدوآتش به همه عالم زد

......................................... 

متن سنگ قبر حافظ

بر سر تربت ما چون گذری همتی خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود

...........................................

متن سنگ قبر سهراب سپهری

به سراغ من اگر می آیید
نرم وآهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

.......................................

متن سنگ قبر منوچهر نوذری

زحق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی
چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی

 


لبخند بزن ،لبخند !!
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 10:38
اخم می کنم

تا ببینی جدی شدم.

چرا اینگونه سراغم می آیی؟

من به تمنای گریه ات نیست،

که تا سال ها،

تا قرن ها،

تا پایان تلخی،

زیر این خاک سرد،

قصد خفتن کرده ام.

معرفتی مانده اگر

یا سر سوزن قلقلکی از بهار گذشته،

برای من،

لبخند بزن ،لبخند !!

...........................................

از تو که حرف می ‌زنم همه فعل ‌هایم ماضی‌اند...

حتی ماضی بعید!

کمی نزدیک ‌تر بنشین...

دلم برای یک حال ساده تنگ شده است...


تو عوض شدی نگو نه
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 10:27

تو عوض شدی نگو نه عزیزم بگو که چت شد

تو نخواستی و دل من اشتباهی عاشقت شد

دلتو به قلب تنهام نسپردی و سپردم

حالا میفهمم که اصلا من به درد تو نخوردم

چی میشد اگه عوض شه لحظه ای جای من و تو

وای چقد فاصله داره فکر و حرفای من و تو

مگه مثل من عزیزم کسی هست تو اون حوالی

مث من سر کنه با تو روزگارشو خیالی

چی میشه وقتی که تنهام توی اوج گوشه گیری

تو بیای آروم کنارم دستای منو بگیری

چی میشه وقتی که نیستم بری گوشه اتاقت

از رو دلتنگی مث من گریه ها بیان سراغت...

چی میشه بشنوم از تو کسی غیر من نداری

خیلی دوس دارم بجز من به کسی محل نذاری

خیلی دوس دارم تو این عشق حس کنم پای تو گیره

تا بهت میگم خداحافظ دوس دارم گریت بگیره...

تو عوض شدی و دیگه نیستی اون آدم سابق

حالا تو سردی و بی مهر ولی من عاشق عاشق

فکر میکردم که میمونی تا ته قصه کنارم

کاش میدونستی که بی تو من چقد بی کس و کارم

گفته بودی که دل تو تا تهش همیشه با ماست

اما خب نگفته بودی آخر قصه همین جاست

فکر من پر شده بود از این یه مشت امید واهی

کاش از اول میدونستم تو رفیق نیمه راهی

چی میشه واسه یه بارم چشم به راه من بشینی

یا شبا وقتی که خوابی خوابای منو ببینی

خیلی حرفا توی قلبم هست هنوزم که هنوزه

نمیخوام اصلا بدونی که دلت واسم بسوزه...

دوس دارم بعد یه چند وقت که منو ندیده باشی

وقتی که میای سراغم به خودت رسیده باشی

دیگه من حرفی ندارم ای خدا به من نظر کن

حرفای مونده تو قلبم روی احساسش اثر کن

هر جوری دلت میخواد باش ولی خب بمون کنارم

مشکلم اینه که جز تو هیچ کسی رو دوس ندارم...

هیچ کسی رو دوس ندارم...

هیچ کسی رو دوس ندارم...

دانلودبه زودی


اینم یه عکس ازعادل فردوسی پور همراه باخواهروبرادراش
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 20:8

اینم یه عکس ازعادل فردوسی پور همراه باخواهروبرادراش

 عادل جون خیلی گوگولی مگولی بودی کوچیکی


پیامی ازسوی خدابه بنده اش
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 17:11

 
می دانم هر از گاهی دلت تنگ می شود.

همان دل های بزرگی که جای من در آن است،

 آن قدر تنگ می شود که حتی یادت می رود من آنجایم.
دلتنگی هایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش!
هنوز من هستم.
هنوز خدایت همان خداست!
هنوز روحت از جنس من است!
اما من نمی خواهم تو همان باشی!
تو باید در هر زمان بهترین باشی.
نگران شکستن دلت نباش!
می دانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.
و جنسش عوض نمی شود ...
و می دانی که من شکست ناپذیر هستم ...
و تو مرا داری ...برای همیشه!
چون هر وقت گریه می کنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...
چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...
چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،
صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!
درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!
دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...
می خواهم شاد باشی ...
این را من می خواهم ...
تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.
من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)
و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...
نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.
شب ها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟
اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!
فقط کافیست خوب گوش بسپاری


زندگی...
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 17:6

زندگی رسم خوشایندی است‌.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ‌،
پرشی دارد اندازه عشق‌.
...
زندگی چیزی نیست ، كه لب طاقچه عادت از یاد من و تو
برود.
زندگی جذبه دستی است كه می چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه ، كه در دهان گس تابستان است‌.
زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره‌.
زندگی تجربه شب پره در تاریكی است‌.
زندگی حس غریبی است كه یك مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است كه در خواب پلی می پیچد.
زندگی دیدن یك باغچه از شیشه مسدود هواپیماست‌.
خبر رفتن موشك به فضا،
لمس تنهایی «ماه» ، فكر بوییدن گل در كره ای دیگر.

زندگی شستن یك بشقاب است‌.

زندگی یافتن سكه دهشاهی در جوی خیابان است‌.

زندگی «مجذور» آینه است‌.
زندگی گل به «توان» ابدیت‌،
زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما،
زندگی « هندسه» ساده و یكسان نفسهاست‌.

هر كجا هستم ، باشم‌،
آسمان مال من است‌.
پنجره‌، فكر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است‌.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچهای غربت؟

من نمی دانم
كه چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، كبوتر
زیباست‌.
و چرا در قفس هیچكسی كركس نیست‌.
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را باید شست‌، جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست .
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

چترها را باید بست‌.
زیر باران باید رفت‌.
فكر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت‌.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست‌.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی كرد.
زیر باران باید چیز نوشت‌، حرف زد، نیلوفر كاشت
زندگی تر شدن پی در پی ،
زندگی آب تنی كردن در حوضچه «اكنون» است‌.

رخت ها را بكنیم‌:

آب در یك قدمی است‌.

روشنی را بچشیم‌.
شب یك دهكده را وزن كنیم‌، خواب یك آهو را.
گرمی لانه لكلك را ادراك كنیم‌.
روی قانون چمن پا نگذاریم‌.
در موستان گره ذایقه را باز كنیم‌.
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.
و نگوییم كه شب چیز بدی است‌.
و نگوییم كه شب تاب ندارد خبر از بینش باغ‌.

و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ ، این همه سبز.

صبح ها نان و پنیرك بخوریم‌.
و بكاریم نهالی سر هر پیچ كلام‌.
و بپاشیم میان دو هجا تخم سكوت‌.



:: موضوعات مرتبط: اشعارسهراب سپهری
لبخند...
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 11:12
لبخند جذابتان می کند. همه ما به سمت افرادی که لبخند می زنند کشیده می شویم.


لبخند یک کشش و جذبه فوری ایجاد میکند که دوست داریم نسبت به آنها شناخت پیدا کنیم.



لبخند حال و هوایتان را تغییر می دهد. دفعه بعدی که احساس بی حوصلگی و ناراحتی کردید، لبخند بزنید. لبخند به بدن حقه می زند.


لبخند مسری است. لبخند زدن برایتان شادی می آورد. با لبخند زدن فضای محیط را
هم شادتر می کنید و اطرافیان را مانند آهن ربا به سمت خود می کشید.



لبخند زدن استرس را از بین می برد. وقتی استرس دارید، لبخند بزنید.
با اینکار استرستان کمتر می شود و می توانید برای بهبود اوضاع وارد عمل شوید.



لبخند زدن سیستم ایمنی بدن را تقویت می کند. به این دلیل عملکرد ایمنی بدن
تقویت می شود که شما احساس آرامش بیشتری دارید.



با لبخند زدن حتی از ابتلا به آنفولانزا و سرماخوردگی جلوگیری کنید.


لبخند زدن فشار خونتان را پایین می آورد. وقتی لبخند می زنید، فشارخونتان به طرز
قابل توجهی پایین می آید. لبخند بزنید و خودتان امتحان کنید.



لبخند زدن اندورفین، سروتونین و مسکن های طبیعی بدن را آزاد می کند.
تحقیقات نشان داده است که لبخند زدن با تولید این سه ماده در بدن باعث
بهبود روحیه می شود. می توان گفت لبخند زدن یک داروی مسکن طبیعی است.



لبخند زدن چهره تان را جوانتر نشان می دهد. عضلاتی که برای لبخند زدن استفاده می شوند
صورت را بالا میکشند. پس نیازی به کشیدن پوست صورتتان ندارید، پس همیشه لبخند بزنید.



لبخند زدن باعث می شود موفق به نظر برسید. به نظر می رسد افرادی که
لبخند می زننداعتماد به نفس بالاتری دارند و در کارشان بیشتر پیشرفت می کنند.



لبخند زدن کمک می کند مثبت اندیش باشید. لبخند بزنید.


حالا سعی کنید بدون از بین رفتن آن لبخند به یک مسئله منفی فکر کنید.
در اینصورت انجام اینکار خیلی سخت بنظر می رسد. درست است ؟!



وقتی لبخند می زنیم بدن ما به بقیه بدن پیغام می فرستد که "زندگی خوب پیش می رود".
پس با لبخند زدن از افسردگی، استرس و نگرانی دور بمانید.


بشنو و باور کن :

لبخند بزن
بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا
و بدان که همین دنیا روزی آن قدر شرمنده می شود
که به جای پاسخ به لبخندهایت
با تمام سازهایت می رقصد
باور کن!


عکس هفته-دربی 73
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 20:0

عکس هفته-دربی 73   استقلال قهرمان ۳-۰پرسپولیس

[تصویر: 0arursct44u4ohsk4qwv.gif]

لنگ دوباره سوراخ شد

بردن دیگه عادی شده



:: موضوعات مرتبط: عکس هفته
زندگی...
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 13:1
زندگی مانند بافتن یک قالیست ،

 ولی نه آن نقش و نگاری که خودت می خواهی ،

نقشه را اوست که تعیین کرده

تو در این بین فقط می بافی ،

نقشه را خوب ببین نکند آخر کار قالی زندگیت را نخرند ( سهراب سپهری )

زندگی بافتن یک قالیست



:: موضوعات مرتبط: اشعارسهراب سپهری
ملانصرالدین وپادشاه
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 12:47
روزی ملانصرالدین خطایی مرتکب میشود و او را نزد پادشاه می برند تا مجازاتش را تعیین کند .

 پادشاه برایش حکم مرگ صادر می کند اما مقداری رافت به خرج می دهد و به وی می گوید

 اگر بتوانی ظرف سه سال به خرت سواد خواندن و نوشتن بیاموزانی از مجازاتت درمی گذرم . ملانصرالدین هم قبول می کند و ماموران حاکم رهایش می کنند .

 عده ای به ملا می گویند مرد حسابی آخر تو چگونه می توانی به یک الاغ خواندن و نوشتن یاد بدهی؟ ملانصرالدین می فرماید : انشاءالله در این سه سال یا شاه می میرد یا خرم


باید و نبایدهای سه گانه در زندگی
نوشته شده توسط تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. در ساعت 12:35
باید و نبایدهای سه گانه در زندگی
Three things in life that are never certain
سه چیز در زندگی پایدار نیستند

Dreams
رویاها

Success
موفقیت ها

Fortune
شانس
«»«»««»»««»»««»«»

Three things in life that, once gone, never come back
سه چیز در زندگی که وقتی از کف رفتند باز نمی گردند

Time
زمان

Words
گفتار

Opportunity
موقعیت

«»«»«»«»«»«»«»«»«»

Three things that destroy us
سه چیز ما را نابود می کنند

Arrogance
تکبر

Greed
زیاده طلبی

Anger
عصبانیت

«»«»«»«»«»«»«»«»

Three things that make humans
سه چیز انسانها را می سازند

Hard Work
کار سخت

Sincerity
صمیمیت

Commitment
تعهد

Three things in life that are most valuable
سه چیز بسیار ارزشمند در زندگی

Love
عشق

Self-Confidence
اعتماد به نفس

Friends
دوستان

«»«»«»«»«»«»«»«»«»

Three things in life that may never be lost
سه چیز در زندگی که هرگز نباید آنها را از دست داد

Peace
آرامش

Hope
امید

Honesty
صداقت

..................................

Happiness in our lives has three primary principles
خوشبختی زندگی ما بر سه اصل است

Experience of Yesterday
تجربه از دیروز

Use of Today
استفاده از امروز

Hope for Tomorrow
امید به فردا

.......................................

Ruin our lives is the three principles
تباهی زندگی ما نیز بر سه اصل است

Regret of Yesterday
حسرت دیروز

Waste of Today
اتلاف امروز

Fear of Tomorrow
ترس از فردا
--===========================
Be the cause of happiness for someone, not her/his grief
همیشه دلیل شادی کسی باش ، نه شریک شادی او
وهمیشه شریک غم کسی باش ، نه دلیل غم او




 
 

شارژ ايرانسل

فال حافظ